كتاب الله تبارك وتعالى ( مترجم : شاه ولى الله محدث دهلوى / تفسير : ملا حسين واعظ الكاشفى )
504
القرآن الكريم ( قرآن كريم مع تفسير حسيني ) ( فارسى )
قالُوا گفتند فرزندان يعقوب عليه السلام لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ به خداى كه اگر بخورد او را گرگ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ و حال آنكه ما گروه توانا و قوى هيكليم كه هر يك از ما باده شير در محاربه مقاومت مىتواند كرد إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ به درستى كه ما آنوقت كه او را به گرگ دهيم هر آئينه زيانكار باشيم پس چون يعقوب ع مبالغه فرزندان شنيده و ميل دل يوسف بگشت دشت و تماشاى كوه و صحرا ديده دل بر عالم هجران نهاده و به قضاى الهى رضا داده بفرمود تا سر و تن يوسف را بشستند و مويش شانه زده جامهاى نو پوشانيدند و قميص ابراهيم ع صلوات الرحمن و سلامه عليه كه جبرئيل از بهشت آورده بوقت القاى در آتش نمرودى درو پوشانيده بود و بميراث به يعقوب رسيده چون تعويذى بر بازويش بست و به مشايعت فرزندان تا شجرة الوداع كه بر دروازه كنعان بود بيرون آمد و يوسف را در كنار گرفته گريهكنان آغاز وداع كرد بيت روز وداع گريه نه در خور و ديده بود * طوفان اشك تا به گريبان رسيده بود يوسف چون پدر را گريان ديد قطرات گلاب بر گلبرگ رخسار باريدن گرفت و دانه مرواريد خوشاب بالماس مژه سفتن گرفت مصرع ژاله از نرگس فروباريد و گل را آب داد و گفت اى پدر سبب گريه چيست زبان حال يعقوب ع مضمون اين قصّه بشمع آن نور بصر رسانيد بيت ميان بعزم سفر بست و بر سر راهت * سرشك ديده من مىرود كه راه تو گيرد اى يوسف ازين رفتن تو رايحه اندوهى عظيم بمشام دل من مىرسد و نمىدانم كه سر انجام كار به كجا خواهد كشيد بارى لا تنسانى فانى لا انساك مرا فراموش مكن كه من ترا نيز فراموش نخواهم كرد مصرع فراموشى نه شرط دوستانست پس فرزندان را در باب محافظت يوسف مبالغه بسيار فرموده و ايشان يوسف را بر دوش گرفته روى به راه آوردند بيت به چشمان پدر تا مىنمودند * ز يكديگر به مهرش مىربودند يعقوب ع در ايشان مىنگريست و از شوق لقاى فرزند ارجمند مىگريست بيت هنوز سرّ و روانم ز چشم ناشده دور * دل از تصوّر دورى چو بيد لرزان است چون فرزندان از پيش نظر وى غالب شدند روى بكنعان نهاد فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ پس آن هنگام كه برادران ببردند يوسف ع را كردند با او آنچه كردند وصاياى پدر را بر يك طرف نهاده يوسف را بر زمين زدند و آغاز طعن نموده مىگفتند اى صاحب رؤياى كاذبه كجااند آن كواكب كه ترا سجده كردند تا امروز از دست ما برهانند يوسف ع گفت يا اخونا شما را چه شد يكى از حال پير كنعان برانديشيد و بر كودكى و ضعف حال من رحم آريد بيت يارى دهيد كزو را و دور گشتهام * رحمى كنيد كز غم او زار ماندهام القصه بر سخن او التفات نكردند و طپانچه بر روى او زدند و در خاك خوارى گرسنه و تشنه بر روى مىكشيدند تا بهلاك نزديك رسيد يهودا آن صورت حال مشاهده نموده او را در زير دامن حمايت گرفت و گفت دست تعدى در آستين توقف كشيد آخر نه با من عهد كردهايد كه قصد قتل او نهنمائيد غضب ايشان تسكين يافت و از سر قتل او درگذشتند وَ أَجْمَعُوا و جمع شدند و راى خود را مستحكم ساختند أَنْ يَجْعَلُوهُ بهآنكه بيفگنند او را فِي غَيابَتِ الْجُبِّ در قعر چاه و آن چاهى بود بر سه فرسخى از كنعان يا در حوالى بيت المقدس يا در زمين اردن سر چاه تنگ بود و پايان او گشاده و هفتاد گز عمق يا زياده پس يوسف ع را بر سر چاه آوردند و چون شنيد كه در چاه مىاندازند و چون دست در هر يكى از ايشان مىزد دستش را بربستند و رسنى در ميانش محكم كرده به چاه فروگذاشتند دامن پيراهنش به سنگى كه بر سر چاه بود درآويخت پيراهن از برش بركشيدند و چون به ميان چاه رسيد رسن را ببريدند و از حضرت مليك اعلى خطاب مستطاب بطائر آشيانه سدرة المنتهى رسيد كه ادرك عبدى جبرئيل ع پيش از آنكه يوسف ع به تگ چاه رسد بوى رسيد و او را به اجنحه مقدّسه خود گرفته بر بالاى صخره كه در تگ چاه بود بنشاند و از طعام و شراب بهشت بوى داده پيراهن خليل كه تعويذ و دار بر بازو داشت او را پوشانيد وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ و ما وحى فرستاديم بسوى او بهواسطه جبرئيل عليه السلام يا الهام داديم او را كه اندوهناك مباش كه به زودى ترا از حضيض چاه بذروه مسند جاه رسانيم و برادران ترا به حاجتمندى نزديك تو آريم لَتُنَبِّئَنَّهُمْ هر آئينه خبر دهى تو ايشان را بِأَمْرِهِمْ هذا به اين كارى كه كردهاند و رنجى كه به تو رسانيده وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ و حال آنكه ايشان ندانند كه تو يوسفى به جهت علو شأن و رفعت مكان تو و بعد اندك زمانى را اين صورت دست داد كه به خدمت او آمدند و او را نشناختند و هم له منكرون اما چون يوسف عليه السلام در قعر چاه افتاد و برادران بازگشته بسر رمه رفتند و بزغاله را كشته پيرهن او آلوده به خون ساختند وَ جاؤُ أَباهُمْ و آمدند نزديك پدر خود عِشاءً شبانگاه و به دروغ يَبْكُونَ مىگريستند يعقوب عليه السلام چون آواز گريه فرزندان را شنيد سراسيمه و حيران از خانه بيرون آمده گفت اى فرزندان چه مىشود شما را يوسف ع من كجاست كه او را نمىبينم .